|
خدا!
کمک! خواهش! پ.ن.گریه کردن نعمت بزرگیه که خدا به ادما داده ولی مثه اینکه من رو جزو ادماش حساب نکرده. پ.ن. دردهام دارن من و از درون می خورن.
ای کاش اینقد زندگی سخت نبود. این چند وقت روم نمیشه توی صورت مامانم نگاه کنم و با خودم فکر کنم که چقدر این چین و چوروکا بخاطر منه.همیشه فکر می کردم که این مشکل برای خواهرم پیش میاد ولی حالا... این چند وقت ساکت تر شدم حتی ساکت تر از قبل دیگه به ندرت حرف میزنم و می دونم که خیلی ها متوجه شدن ولی دیگه نمی تونم توی مهمونی ها خودم و مجبور به نقش بازی کردن کنم .دیگه نمی تونم اون نقاب شاد و خوشحال بی خیالی و به صورتم بزنم.دیگه کم اوردم و باز مجبور شدم که وقت دکترم رو جابه جا کنم که مامانم نفهمه. خسته شدم.خسته.خسته از این زندگی که همش پنهانیه. حتی پنهانی از نزدیک ترین کسانم. تنها جایی که شاید بتونم اندکی از این پنهانی بکاهم شاید همین جا باشه.اونم اگه ترس از فضولی های خواهرم بزارم. دیگه دارم کم میارم. مثه اینکه کم کم خدا هم داره فراموشم می کنه.شاید من نماز نخوانم ولی خدا رو که دیگه فراموش نکردم.همه چیز که فقط به نماز بستگی نداره.داره؟
امروز فهمیدم که من یه دیوونه به تمام عیارم(البته همیشه می گفتم ولی نه به این قاطعیت) فهمیدم که یکسال و نیم تموم ازش خوشم میومد ولی همیشه به خودم انکارش می کردم .امروز که حرف می زد فهمیدم. پ.ن.خیلی وقت بود که می خواستم اپ کنم ولی نمی شد و با یه حرف دیگه ولی اموز اونقدر هیجان زده ام که دیگه حرفی بجز این ندارم. پ.ن.یه بار فک نکنین که عاشق شدم و این چرندیات نه فقط از یه نفر که هم زن داره هم بچه داره خوشم اومده.اونم به خاطر بامرام بودنش و با وفا بودنش.
تو رو خدا برام دعا کنین. دعا کنین که این اخر سالی به خوبی وخوشی بگذره. دعا کنین که با دل خوش برم کرمان که حداقل بتونم اونجا رو با همه ی بدبختی هاش تحمل کنم. دعا کنین که فردا به خوبی تموم شه. دعا کنین وقتی که فردا می ام خونه لبم خندون باشه.یه خنده ی واقعی نه دروغکی. دعاکنین برام.خواهش می کنم.
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند.پس هرگاه در جاهای تاریک زندگی ات قرار گرفتی بدان که خداوند قصد دارد از تو تصویری زیبا بسازد. پ.ن.من الان در تاریک ترین نقطه زندگی ام نیستم یا حداقل خودم اینجوری فک می کنم.ولی می دونم که یه روزی در اون قرار می گیرم و امیدوارم اون روز خدا بهترین عکسی و که می تونه از من بسازه.
فک کن اولین برف زمستون بیاد و نتونی بری روش قدم بزنی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است. کسی سر برنیارد کرد پاسخگفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پارا دید نتواند که ره تاریک ولغزان ست. و گر دست محبت سوی کس یازی به اکراه هورد دست از بغل بیزون: که سرما سخت سوزان ست. نفس کز گرمگاه سینه می اید برون ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد ست.....ای... دمت گرم وسرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم. منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور. منم دشنام پست افرینش نغمه ی ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم. بیا بگشای در بگشای دلتنگم. حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست مرگی نیست. صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است. من امشب امدستم وام بگذارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد امد؟ فریبت می دهد بر اسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا!گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان ست. و قندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان ست. حریفا!رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان ست. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دست ها پنهان: نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین درخت ها اسکلت های بلور اجین زمین دلمرده سقف اسمان کوتاه غبار الوده مهر وماه زمستان ست. پ.ن.من عاشق زمسونم.عاشق سرمای زمستون.فک می کنم این سرمای زمستونه که باعث می شه ادمها بهم نزدیک تر میشن.وبهترین ادمی که توی این دنیا می شناسم توی این فصل بدنیا امده.
امشب دلم بدجوری هوای مامان و کرده.دلم هوای خدا رو کرده و توی ذهنم شعر سهراب تداعی می شه(و خدایی که در این نزدیکیست.......) ولی فرقی هم برام نداره.دیدم نمیشه زنگ زد به خدا گفتم زنگ بزنم به مامان که نزدک خونه خدا ولی اونم نگرفت و یهو دیدم چه بارونی می باره و زد به کله ام که بعد از مدت ها یه نماز بخونم که دیدم حس اونم نیست.گفتم یه اهنگ بزارم که برم توی حس وحال که دیدم ابجی خانوم خوابیده و اگه این کار و بکنم دیگه حسابم با کرام الکاتبینه پس بیخیال این هم شدم.حالا من موندم وکلی کار که می باست برای فردا می کردم که نکردم با یه حال بد بد.و حالا هم که دلم می خواد برم یه جایی که یهحالی حداقل برای مردن داشته باشم که مطمئنن اون جای خوب که من دلم می خواد پیدا نمیشه. حالا بگین من چکار کنم؟!!! به نظرم خودکشی بهترین راه حله که من جراتش وندارم.
حالم داره از این اخلاق سگی خودم بهم می خوره.اخه خدا من کی ادم می شم تا خودم یه نفس راحت از دست خودم بکشم.من هر وقت که دلم بگیره(که این اتفاق زیاد می افته) یه بغض بزرگ توی گلوم گیر می کنه که نمی دونم باید چطوری خالیش کنم چون چشمام اصلا اشک ندارن.و هیچ وقت به ای فکر نمی کنند که این صاحب بدبخت شون شاید نیاز داشته باشه که خودش و خالی کنه . ایکاش خدا یک کم به اینها شعور می داد. پ.ن:فکر نکنین حالم بده ها حالم از بد هم بدتر.دلم از زمین وزمان پرپره.
سلام خوشحالم که به خاطر مریض شدنم دکتر بهم دو روز مرخصی داد تا بتونم توی خونه بمونم و حوصله ام سر بره و به فکر این بیفتم که بیام به اینجا هم سر بزنم. این ماه بدترین ماه زندگیم بود .چون هر شب عین یک مرده متحرک ساعت ۸ در خونه رو باز می کردم و می امدم خونه و تا می امدم که به کارام برسم می شد ساعت ۱۱ و می خوابیدم تا ۶ صبح .و باز هم همان روند روز های دیگه رو طی می کردم. ولی خداییش دیشب دکتر بهم حال داد با اینکه ۴ تا پنی سیلسن بهم داد ولی خیلی باهاش حال کردم. پ.ن:خیلی بی سر ته بود می دونم ولی به دل نگیرید.
|
About
Home
|